قوله: أمنْ هو قانت آناء اللیْل ساجدا و قائما... القنوت القیام بآداب الخدمة ظاهرا و باطنا من غیر فتور و لا تقصیر یحذر العذاب الموعود فى الآخرة و یرجوا الثواب الموعود.


صفت قومى است که پیوسته بر درگاه الله در مقام خدمت باشند، بوقت نماز نهاد ایشان بکلیت عین تعظیم گردد و از خجل گناه همواره با سوز و حسرت باشند. یکى از بزرگان دین گفته: فرمانهاى الله بزرگ باید داشت، نه پیدا که قرب الله در کدام فرمانست و از منهیات جمله پرهیز باید کرد، نه پیدا که بعد الله در کدام نهى است. و گفته‏اند: فرمان الله بکار داشتن از دو وجه است: یکى بحکم عبودیت، یکى بحکم محبت، و حکم محبت برتر است از حکم عبودیت، زیرا که محب پیوسته در آرزوى آن باشد که دوست او را خدمتى فرماید، پس خدمت وى همه اختیارى بود، هیچ اکراهى در ان نه، منت پذیرد و هیچ منت بر نهادن و گوش بمکافات داشتن نه. باز خدمتى که از روى عبودیت رود در ان هم اختیار بود هم اکراه هم ثواب جوید هم مکافات طلبد، این مقام عابدان است و عامه مومنان و آن صفت عارفان است و منزلت صدیقان، هرگز کى برابر باشد این بنعمت قانع شده و از راز ولى نعمت باز مانده و آن بحضرت رسیده و در مشاهده دوست بیاسوده؟


پیر طریقت گفت: من چه دانستم که پاداش بر روى دوستى تاش است، من همى پنداشتم که مهینه خلعت پاداش است، کنون دریافتم که همه یافتها دریافت دوستى لاش است.


«قلْ هلْ یسْتوی الذین یعْلمون و الذین لا یعْلمون» علم سه است: علم خبرى و علم الهامى و علم غیبى، علم خبرى گوشها شنود، علم الهامى دلها شنود، علم غیبى جانها شنود. علم خبرى بظاهر آید تا زبان گوید، علم الهامى بدل آید تا بیان گوید علم غیبى بجان آید تا وقت گوید. علم خبرى بروایت است، علم الهامى بهدایت است، علم غیبى بعنایت است. علم خبرى را گفت: «فاعْلمْ أنه لا إله إلا الله»، علم الهامى را گفت: «إن الذین أوتوا الْعلْم منْ قبْله»، علم غیبى را گفت: «و علمْناه منْ لدنا علْما». و وراى این همه علمى است که و هم آدمى بدان نرسد و فهم از ان درماند، و ذلک علم الله عز و جل بنفسه على حقیقته، قال الله: «و لا یحیطون به علْما».


جنید را گفتند: این علم از کجا مى‏گویى؟ گفت: اگر از «کجا» بودى پرسیدى.


«قلْ یا عباد الذین آمنوا اتقوا ربکمْ...» این خطاب با قومى است که مراد نفس خویش بموافقت حق بدادند و رضاى الله بهواى نفس برگزیدند تا صفت عبودیت ایشان را درست گشت، و رب العالمین رقم اضافت بر ایشان کشید که: «یا عبادى» مصطفى علیه الصلاة و السلام گفت: «من مقت نفسه فى ذات الله آمنه الله من عذاب یوم القیمة».


بو یزید بسطامى گوید: اگر فرداى قیامت مرا گویند که آرزویى کن، گویم: آرزوى من آنست که بدوزخ اندر آیم و این نفس را بر آتش عرض کنم که در دنیا ازو بسیار بپیچیدم و رنج وى کشیدم. النفس مرآتیة فى الاحوال کلها منافقة فى اکثر احوالها مشرکة فى بعض احوالها. خبائث نفس بسیار است و بیهوده‏هاى وى نهمار است، با دنیا آرام گیرد، بحرام شتابد. از معصیت نیندیشد و آن را خرد دارد، بطاعت کاهلى کند، در خدمت عجب آرد و ریاء خلق جوید، این خصلتها همه آنست که بیم زوال ایمان در آنست.


بنده آن گه در صفت عبودیت درست آید که در خدمت خود را مقصر بیند تا عجب نیارد، دنیا بچشم فنا بیند تا با وى نیارامد، خلق بچشم عاجزى نگرد تا از ریا آمن گردد، نفس را دشمن گیرد تا با وى موافقت نکند، و خویشتن را بحقیقت بنده داند تا پاى از بند بندگى بیرون ننهد، چون این صفات در وى موجود گشت ثمره وى آن بود که رب العزة گفت: «للذین أحْسنوا فی هذه الدنْیا حسنة» در دنیا او را صحت و عافیت بود ثناى نیکو و ذکر پسندیده نور دل افزوده و سیماى صالحان یافته، و در عقبى باین دولت و منزلت رسیده که: «لهمْ غرف منْ فوْقها غرف مبْنیة» آمنین من تکدر الصفوة و الإخراج من الجنة، قال الله عز و جل: و همْ فی الْغرفات آمنون. مومن از خاک برخاسته و از شمار پرداخته و از دوزخ رسته و در بهشت آمن نشسته، از عذاب قطعیت رسته و با وصال دوست آرامیده، همه راحت بیند شدت نه، همه اکرام بیند اهانت نه، همه شادى بیند اندوه نه، همه عز بیند مذلت نه، همه جوانى بیند پیرى نه، همه زندگى بیند مرگ نه، همه رضا بیند سخط نه، دیدار بیند حجاب نه. مصطفى علیه الصلاة و السلام گفت: «من یدخل الجنة ینعم لا یبوس و لا تبلى ثیابه و لا یفنى شبابه ینادى مناد: ان لکم ان تصحوا فلا تسقموا ابدا و ان لکم ان تحیوا فلا تموتوا ابدا و ان لکم ان تشبوا فلا تهرموا ابدا و ان لکم ان تنعموا فلا تبوسوا ابدا».


قوله: وعْد الله لا یخْلف الله الْمیعاد وعد المطیعین الجنة و لا محالة لا یخلفه و وعد التائبین المغفرة و لا محالة یغفر لهم و وعد المریدین القاصدین الوجود و الوصول و اذا لم تقع لهم فترة فلا محالة یصدق وعده.


قوله: أ لمْ تر أن الله أنْزل من السماء ماء فسلکه ینابیع فی الْأرْض... الاشارة فى هذه الآیة الى الانسان یکون طفلا ثم شابا ثم کهلا ثم شیخا ثم یصیر الى ارذل العمر ثم آخره یخترم، و یقال: ان الزرع ما لم یأخذ بالجفاف لا یوخذ منه الحب الذى هو المقصود منه کذلک الانسان ما لم یخل من نفسه لا یکون له قدر و لا قیمة.